تبليغاتX
html> عشق نفس میکشد
کاش

کاش ميدانستي

 که درون قلبم خانه اي داري تو که هميشه آنرا با شفق مي شويم و با آن ميگويم که تويي مونس شبهاي دلم

 کاش ميدانستي باغ غمگين دلم بي تو تنها شده است و گل غم به دلم وا شده است

 کاش ميدانستي که درون قلبم با تبشهاي عشق هم صدا هستي تو

.کاش ميدانستي که وجود تو و گرماي صدايت به من خسته و آشفته حال زندگي مي بخشد

 کاش ميدانستي....... کاش مي دانستي........

|لينك ثابت|
نگارش توسط روجا در چهارشنبه نهم مرداد 1387 و ساعت 23:38
عشق

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست
بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست
گفتم
که کمی صبر کن و گوش به من کن
گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست
پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف
تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست
گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت 
  جز عشق تو در خاطر من مشغلهای نیست
رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزند دل من مساله ای نیست

|لينك ثابت|
نگارش توسط روجا در چهارشنبه نهم مرداد 1387 و ساعت 23:34

ای مسافر ای جدا ناشدنی ! گامت را آرامتر بردار...

 

 از برم آرامتر بگذر !تا به کام دل ببینمت .

 

 بگذار از اشک سرخ گذر گاهت را چراغان کنم.

 

 آه که نمی دانی سفرت روح مرابه دونیم میکند وشگفتاکه زیستن بانیمی ازتن روح را میفرساید

 

بگذار بدرقه کنم واپسین لبخندت را و آخرین نگاه فریبنده ات را.

 

من چه کنم؟ تو پرواز میکنی و من پایم به زمین بسته است....

 

ای پرنده دست خدا به همراهت ....

 

اما نمیدانی... نمی دانی که بی تو به جای خون اشک در رگهایم جاریست .....

 

از خود تهی شده ام... نمی دانم تا باز گردی مرا هم خواهی دید یا نه؟؟؟؟؟؟

مسافر من ! آنگاه که می روی کمی هم واپس نگر باش .

 

با من سخن بگو مگذار یکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه بار را بر نمیتابم .

 

جدایی را لحظه لحظه به من بیاموز...آرامتر بگذر...

 

وداع طوفان می آفریند ... اگر فریاد رعد را در طوفان وداع نمی شنوی ؟!

 

 

|لينك ثابت|
نگارش توسط روجا در یکشنبه سی ام تیر 1387 و ساعت 11:47
|لينك ثابت|
نگارش توسط روجا در پنجشنبه بیستم تیر 1387 و ساعت 14:55
وای باران

 

 

 

وای، باران؛

باران؛

شیشه پنجره را باران شست

از اهل دل من اما،

 چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

 

آسمان سربی رنگ،

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .

می پرد مرغ نگاهم تا دور،

وای، باران،

باران،

پر مرغان نگاهم را شست .

 

خواب رویای فراموشیهاست !

خواب را دریابم،

که در آن دولت خواموشیهاست .

من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم،

 

و ندایی که به من میگوید :

 گر چه شب تاریک است

 دل قوی دار،

سحر نزدیک است

 

دل من، در دل شب،

خواب پروانه شدن می بیند .

مهر در صبحدمان داس به دست

آسمانها آبی،

 پر مرغان صداقت آبی ست

دیده در آینه صبح تو را می بیند .

 

از گریبان تو صبح صادق،

می گشاید پرو بال .

تو گل سرخ منی

تو گل یاسمنی

تو چنان شبنم پاک سحری ؟

 نه؟

از آن پاکتری .

تو بهاری ؟

 نه،

 بهاران از توست .

از تو می گیرد وام،

هر بهار اینهمه زیبایی را .

 

هوس باغ و بهارانم نیست

ای بهین باغ و بهارانم تو

                                                                                                                     حمید مصدق

|لينك ثابت|
نگارش توسط روجا در پنجشنبه بیستم تیر 1387 و ساعت 14:43
به تو

  به تو  

   نمی دانم کدام پاییز بود که دیدمت.سیاه پوشیده بودی

.مثل همه   مردم. می رفتی و در ازدحام آدمها گم می شدی

.برگی از پاییز آمد و در میان باد گم شد.میخواستم صدایت بزنم فریاد بزنم

 اما

نمی دانستم در آن ازدحام سیاه تو کدام هستی  صدایت که میزدم  همه باز میگشتند و با چشمانی دور و خسته.

 و چه سخت بود  چه سخت بود برای من سنگینی غمهای هزار چشم دور که ناگزیر در من فرو میریختند اما باید صدایت میزدم 

 حالا

 میفهمم که آدمها در جمع  تنها ترند  زیرا غریبانه تر از هر وقت به یکدیدگر  مینگرند باد شاید باد بداند که آدمها در زمزمه های پنهانشان چه رازی میگشایند.

 صدایت زدم تو را به نام خواندم  صدایم در باد تا تو آمد اما هنوز نرسیده بود که

باران گرفت

 و آهسته  بر سنگفرش  خیابان دانه پاشید انگاه صدایم خیس شد و دیگر باد نمی توانست کاربکند                                                              هیوا مسیح

|لينك ثابت|
نگارش توسط روجا در پنجشنبه بیستم تیر 1387 و ساعت 13:17
|لينك ثابت|
نگارش توسط روجا در پنجشنبه بیستم تیر 1387 و ساعت 12:24
غربت

خداحافظ همین حالا

غربت شبهایم به تاریکی یلداست

یلدایی که گویی قصد سحر ندارد

اما من همچنان چشم در راه پایان این برگریزانم

آری من چشم در راه زمستانم

زمستان فصل فنا....

|لينك ثابت|
نگارش توسط روجا در پنجشنبه بیستم تیر 1387 و ساعت 1:43
خدایا

 

به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ

بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم

و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم

بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم

اما آنچنان که تو دوست داری

چگونه زیستن را تو به من بیاموز

چگونه مردن را من خود خواهم آموخت  

(دکترشریعتی)   

|لينك ثابت|
نگارش توسط روجا در پنجشنبه بیستم تیر 1387 و ساعت 1:25
نیاز

 

 

نیاز

وقتی که دیگر نبود ،

                من به بودنش نیازمند شدم.

وقتی که دیگر رفت ،

                من در انتظار آمدنش نشستم.

 

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد ،

                من او را دوست داشتم.

وقتی که او تمام کرد ،

                 من شروع کردم .

وقتی او تمام شد ،

                 من آغاز شدم .

و چه سخت است تنها متولد شدن ،

مثل تنها زندگی کردن

                        مثل تنها مردن

|لينك ثابت|
نگارش توسط روجا در پنجشنبه بیستم تیر 1387 و ساعت 0:56