ای مسافر ای جدا ناشدنی ! گامت را آرامتر بردار...
از برم آرامتر بگذر !تا به کام دل ببینمت .
بگذار از اشک سرخ گذر گاهت را چراغان کنم.
آه که نمی دانی سفرت روح مرابه دونیم میکند وشگفتاکه زیستن بانیمی ازتن روح را میفرساید
بگذار بدرقه کنم واپسین لبخندت را و آخرین نگاه فریبنده ات را.
من چه کنم؟ تو پرواز میکنی و من پایم به زمین بسته است....
ای پرنده دست خدا به همراهت ....
اما نمیدانی... نمی دانی که بی تو به جای خون اشک در رگهایم جاریست .....
از خود تهی شده ام... نمی دانم تا باز گردی مرا هم خواهی دید یا نه؟؟؟؟؟؟
مسافر من ! آنگاه که می روی کمی هم واپس نگر باش .
با من سخن بگو مگذار یکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه بار را بر نمیتابم .
جدایی را لحظه لحظه به من بیاموز...آرامتر بگذر...
وداع طوفان می آفریند ... اگر فریاد رعد را در طوفان وداع نمی شنوی ؟!
نگارش توسط روجا در یکشنبه سی ام تیر 1387 و ساعت 11:47